با واژه های نارس بی حس و حال من
در رشته رشته مژه هایم گره زدی
کوتاه شد طناب بلند خیال من
اینجا ستاره ای متولد نمی شود
بیهوده است دست تمنای فال من
ریشه دوانده ای و غبارت نمی رود
از آسمان آینه های زلال من
تنها نه تو که پنجره قیقاج می رود
از نغمه شنیدنی بال بال من
هر ذره ام به سمت نگاهت پری گشود
از هم گسیخت دغدغه اتصال من
ای آفتاب گمشده در لابلای ابر
روشن بکن حوالی پای سوال من
شاعر زیاد اهل حساب و کتاب نیست
خالیست شاخ و برگ غزل های کال من
مثل همیشه دیر به دریا رسیده ایم
ردی نمانده از تو مگر در خیال من