حس و حال به تو نزديك شدن از تن من
رخنه كرده به تن خسته پيراهن من
پيرهن هاي من از من به تو نزديكترند
گاه در بستر و آغوش تو افتادن من
جسم من مانع آميختن من با توست
تيغ، بسته كمر قتل به تن كندن من
در قياس تو و خورشيد نگاه تو گم است
روشني هاي چراغ غزل روشن من
طيف گلهاي قشنگ چمن دامن تو
شربتي داده به كندوي غزل دادن من
برزخ زادن شعري است...هوا باراني است...
و بلند است شب آمدنت شيون من
رپ رپ پاي پلنگانه تو مي شنوم
بيقراري است كه سر مي كشد از روزن من
باد مي آيد و تصوير بديعي شده است
چرخش حلقه مواج دف دامن
تو