مبادا سراغی بگیری تو از من
ای از من گریزان ، ای از ریشه دشمن
مرا با بهار و غزل نسبتی نیست
دلم را از آب و از آتش بیاکن
تو را می شناسم ، تو هم می شناسی
مرا با غزل واره هایی سترون
تو میشی که با گرگ هم رامی اما
گریزانی از سایه الکن من
دلم ذره ذره است چندان که دیگر
نمی خیزد از او صدای شکستن
نباریده ای سال های پیاپی
نشسته است بر واژه ها گرد شیون
نشد از بهار تنت لحظه هایم
معطر به شیرین زبانی سوسن
تن برفی ات بوم تاریک شب را
نبخشید خاصیتی سایه روشن
چنان دیر کردی که دیگر کفن هم
سپرده است خود را به دست گسستن
...و من به تو را داشتن مستحق تر
و تو در پی خون من سر کشیدن