می فشردم به بغل آه...ولی رویا بود
گرچه روياي تو هم مثل خودت زيبا بود
انعطاف تو اگر در غزلم مي افتاد
غزلم نرم ترين نرم تن دنيا بود
يادت از حافظه آينه ها پاك نشد
بي تو هم عكس تو در آينه پابرجا بود
بوسه سنگ حضورت به لب آب رسيد
سطر برجسته اي از دايره ها برپا بود
چرخش عقربه قبله نماي دل من
آب را مانع تا آب رسيدن پنداشت
ماهي كوچك خوشبخت که در دریا بود
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تا كه دست دل من بارقه اي تنها بود