تبليغاتX
خنده ی شیرین انار

اين گام هاي خسته به دريا نمي رسند

تا سرزمين روشن فردا نمي رسند

 

ديدار تو، توهم ترد و شكسته ايست

اين دستها به دامن رويا نمي رسند

 

امروز،شعر،گنگ بود و ناشكفتني

يعني بدون تو!تك و تنها...؟!نمي رسند!

 

هر شب به روي خويشتن آوار مي شوم

چشمان تو مگر به تماشا نمي رسند

 

هرگز جوابي از تو به دستم نمي رسد

آوازهاي من به تو گويا نمي رسند

 

شايد خودت نخواسته اي پاسخي دهي

يا اينكه مي فرستي و ...اما نمي رسند

 

اينجا دقيقه ها نماد سال نوري اند

بي تو به پاي ساعت دنيا نمي رسند

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:43  توسط مراد رستمی  | 

بيا اطراق كن در حومه كولاك چشمانم

و چتري با خودت بردار،من همزاد بارانم

 

دلت را نيز راضي كن بيايد،جمعمان جمع است

كنار سفره گسترده شعر پريشانم

 

سراغم را نمي گيري،سراغت را نمي گيرم

اگر چه گر گرفته آتش ياد تو در جانم

 

هجوم گريه ها دست از سر من برنمي دارد

اسير دست موج فكرهاي نابسامانم

 

تو رفتي،ساده تر از آنچه حتي فكر مي كردم

غروبي سخت دلگير است عشق رو به پايانم

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:41  توسط مراد رستمی  |