تبليغاتX
خنده ی شیرین انار

سواري مي رسيد از راه و رنگش زعفراني بود

غبار جامه اش مي گفت مردي باستاني بود

 

نگاهش كاسه خون بود،زبانش طعم لكنت داشت

سراپايش پر از تشويش و ترسي كهكشاني بود

 

دهان جامه زربافتش با صد زبان مي گفت

كه او در كشوري بر مسند صاحبقراني بود

 

سكوتي مرگبار از آستان لحظه ها مي ريخت

و شب هر آينه در انتظار مرگي آني بود

 

سواري مي رسيد از قصر فولادين عقل اما

سرانگشتان خونينش ندا مي داد جاني بود

 

سحر ليلاترين ليلا ميان رقص سر مي داد

كه غول عقل را كشتند،روزي آرماني بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 18:10  توسط مراد رستمی  |