سلام
کرکره مغازه این وبلاگ برای همیشه پایین کشیده می شود
خداحافظ
شعرهایی که به شکل تو در آوردمشان
همه از نام کسی در غزلم می گفتند
که می افزود به دلواپسی و ماتمشان
تا در اخلاص دلم شک نکنند آخر شب
دور از زمزمه مبهم زیر و بمشان
بجز از آنچه برای تو سرودم باقی
جمله در آتش یک وسوسه سوزاندمشان
در سراشیب رهایی همه خنجر خوردند
(تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان)
چشم ها کاسه آبستن باران بودند
خیس شد پیرهن پنجره از نم نمشان
دردها در شرف شکل گرفتن بودند
که تو ناگاه وزیدی و زدی برهمشان
هر کس به گمان خویش ... اما نشناخت
پیشانی صبح را به خون آغشتن؟!
سوگند که شمشیر علی را نشناخت
******************************
در بستر خون گرم تپیدن هستم
آیینه ای از درد کشیدن هستم
هر کس سخنی دارد از او بسم الله
من تشنه از علی شنیدن هستم
*****************************
دریای تبسم است بر روی لبت
فانوس ستاره روشنا بخش شبت
یک لقمه بدون شبهه خوردن دارد
از سفره گسترده نان و رطبت
*****************************
تا نغمه عاشقی مولا را دید
که جان به تن سنگی محراب دمید
شمشیر حسود ابن ملجم گل کرد
خورشید میان خاک و خون می غلتید
*****************************
ای مرز فرشته و خدایی بودن
از ایل و تبار ماسوایی بودن
در راه خدا کشته شدن مذهب توست
این شیوه سرخ نینوایی بودن
امپراتور چشم مغرورت از سر تخت و تاج افتاده است
لشکرت تار و مار گردیده است کسی از هیبتت نمی لرزد
اسب بی زین زخم خورده تو گوشه ای هاج و واج افتاده است
تیغه خشم بیکرانه تو ریشه هر مخالفی را زد
بوی خون و خطر فراگیر است لرزه بر جسم کاج افتاده است
مالیات نگاه سنگینت حال و روزی برای ما نگذاشت
با غروب حکومتت اما رسم باج و خراج افتاده است
موزه های بزرگ کشورها در پی لوح و سکه ای از تو
سور و سات مزایده برپاست هستی ات در حراج افتاده است
حال و روز من از تو بهتر نیست خنده ام از نهایت درد است
شاعرت زخم خورد و طعنه شنید شاعرت لاعلاج افتاده است
یا بوسه و ... انکار... نبوسیده امت
این مرتبه هم بیا و نادیده بگیر
می بوسمت... انگار نبوسیده امت
***************************
از باغ لبت ترانه می چیدم که...
آواز تو بود و باد... نشنیدم که...
هر شاخه اندام تو آغوشی شد
در خواب و خیال هم نمی دیدم که...
*************************
ای آبی در عبور (شادینه) سلام
ای دختر سبز و بور (شادینه) سلام
پشت سر ما زیاد صحبت باقی است
از فاصله های دور (شادینه) سلام
تقدیم چشم های تو خواهم کرد، روزی ترانه های نجیبم را
یا پیش پای چشم تو خواهم کشت، احساس خورده از تو فریبم را
در موزه تمدن چشمانت، در پیکر سفالی من بنگر
آثار تازیانه خشم و درد، بر جای جای روح غریبم را
گاهی چنان خوشم که...نمی دانی، گاهی چنان گرفته...نمی دانی
عاشق نبوده ای و نمی دانی، مفهوم خلق و خوی عجیبم را
مثل خوره به جان من افتاده است، احساس تلخ بی تو به سر بردن
بشتاب و با تمام توان خود، برپا بکن بساط صلیبم را
هر شب کسی شبیه نگاه تو، از لای سنگفرش خیابان ها
می خواند از چروک تن پیرم، عمر پر از فراز و نشیبم را
ای آفتاب گرم ستم پیشه، یک عمر رنگ و بوی مرا بردی
آتش بزن به پیکر زرد من، از من مگیر سرخی سیبم را
بگشا گره از نیامدن های بهار
یک رعد برای برف کبریت بکش
یک مشت برای دشت خود را بفشار
...................................................
در ظرف دلم شادی و غم ریخته ای
از غصه زیاد و خنده کم ریخته ای
زیبایی تو که قوز بالا قوز است
هر جا که رسیده ای بهم ریخته ای
..................................................
ای دکتر نازنین بی نام و نشان
خود را به نفس های ضعیفم برسان
یک شربت آغوش برایم بنویس
یک قطره بوسه در دهانم بچکان
با واژه های نارس بی حس و حال من
در رشته رشته مژه هایم گره زدی
کوتاه شد طناب بلند خیال من
اینجا ستاره ای متولد نمی شود
بیهوده است دست تمنای فال من
ریشه دوانده ای و غبارت نمی رود
از آسمان آینه های زلال من
تنها نه تو که پنجره قیقاج می رود
از نغمه شنیدنی بال بال من
هر ذره ام به سمت نگاهت پری گشود
از هم گسیخت دغدغه اتصال من
ای آفتاب گمشده در لابلای ابر
روشن بکن حوالی پای سوال من
شاعر زیاد اهل حساب و کتاب نیست
خالیست شاخ و برگ غزل های کال من
مثل همیشه دیر به دریا رسیده ایم
ردی نمانده از تو مگر در خیال من
ابر غزلی به این حوالی بفرست
از خطه شیرین لبت امشب هم
یک بوسه سرسبز شمالی بفرست
* * * * * * * * * * * *
تا پا رمق و حوصله دارد بروم
باران که وضو ساخت ببارد بروم
دل کندن این مگس تماشا دارد
شیرینی تو نمی گذارد بروم
* * * * * * * * * * * *
از شاخه پریدنت مرا خواهد کشت
هر گوشه خزیدنت مرا خواهد کشت
ای سیب همیشه سرخ نایافتنی
اندوه ندیدنت مرا خواهد کشت
دریا نداشت رنگ و لعاب زنانه ای
شاعر برای از تو سرودن بهانه ای
پاروت را به کوسه تعارف بزن که نیست
آنسوی آبهای جنونم کرانه ای
سرمای چشم های تو کولاک می کند
خورشید هم نمی کشد آنجا زبانه ای
تو از چه عنصری که در آغوش شعله ها
از خویشتن به جا نگذاری نشانه ای
زخمی ترین پرنده دنیا کنار توست
در جستجوی بال و پری آشیانه ای
بذری بپاش و روح مرا قلقلک بده
تا باز هم کند هوس آب و دانه ای
زن های روستا همه شب گرد چشمه ات
مشکی به گرده در پی ذوقی ترانه ای
امشب برای یافتنت قصد کرده ام
یک جستجوی روشن خانه به خانه ای
عمری من و تو هوا تنفس کردیم
عطر گل و سبزه را تنفس کردیم
بی تو به نفس نفس زدن افتادیم
ما از نفس شما تنفس کردیم
یا باغ پر از نسترن و مریم و سوسن
بالنده و پر شور و شر و سبزترینی
تا نشو و نما می کنی از آب و گل من
تا خانه خورشید مرا گاه کشاندی
گهگاه شدی بین من و او دوبهم زن
پیکان تو آنگونه که من خواسته بودم
نشکافت مسیر قفس سینه دشمن
یا زیر پر و بال وجودت نکشاندی
بی برگ ترین شاخه درختان سترون
از میله مبادا بگریزی و نیایی
در ذهن پر از مشغله ام گرم و مطنطن
تو رمز شناسایی من هستی و من هم
جارت زده ام بر سر هر کوچه و برزن
ای شعر من ای نیمه نادیدنی من
یک روز بیا با من شاعر قدمی زن
حس و حال به تو نزديك شدن از تن من
رخنه كرده به تن خسته پيراهن من
پيرهن هاي من از من به تو نزديكترند
گاه در بستر و آغوش تو افتادن من
جسم من مانع آميختن من با توست
تيغ، بسته كمر قتل به تن كندن من
در قياس تو و خورشيد نگاه تو گم است
روشني هاي چراغ غزل روشن من
طيف گلهاي قشنگ چمن دامن تو
شربتي داده به كندوي غزل دادن من
برزخ زادن شعري است...هوا باراني است...
و بلند است شب آمدنت شيون من
رپ رپ پاي پلنگانه تو مي شنوم
بيقراري است كه سر مي كشد از روزن من
باد مي آيد و تصوير بديعي شده است
چرخش حلقه مواج دف دامن
تو
مبادا سراغی بگیری تو از من
ای از من گریزان ، ای از ریشه دشمن
مرا با بهار و غزل نسبتی نیست
دلم را از آب و از آتش بیاکن
تو را می شناسم ، تو هم می شناسی
مرا با غزل واره هایی سترون
تو میشی که با گرگ هم رامی اما
گریزانی از سایه الکن من
دلم ذره ذره است چندان که دیگر
نمی خیزد از او صدای شکستن
نباریده ای سال های پیاپی
نشسته است بر واژه ها گرد شیون
نشد از بهار تنت لحظه هایم
معطر به شیرین زبانی سوسن
تن برفی ات بوم تاریک شب را
نبخشید خاصیتی سایه روشن
چنان دیر کردی که دیگر کفن هم
سپرده است خود را به دست گسستن
...و من به تو را داشتن مستحق تر
و تو در پی خون من سر کشیدن
می فشردم به بغل آه...ولی رویا بود
گرچه روياي تو هم مثل خودت زيبا بود
انعطاف تو اگر در غزلم مي افتاد
غزلم نرم ترين نرم تن دنيا بود
يادت از حافظه آينه ها پاك نشد
بي تو هم عكس تو در آينه پابرجا بود
بوسه سنگ حضورت به لب آب رسيد
سطر برجسته اي از دايره ها برپا بود
چرخش عقربه قبله نماي دل من
آب را مانع تا آب رسيدن پنداشت
ماهي كوچك خوشبخت که در دریا بود
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تا كه دست دل من بارقه اي تنها بود
به هفته اي نكشيد ارتباط من با تو
كه تلخ شد سخن ما دوباره گويا تو...
خسوف سرد زمين در مقابل تو نشست
هزار فاصله افتاد بين من با تو
به دست باد سپردي طناب روح مرا
و لحظه لحظه مسافت زياد شد تا تو
گره زدي قفست را به بادبادكها
و باد هم كه موافق نواخت پرهات’
از اشتياق هماغوشي تو آب شدم
شبانه اي كه نشستي ميان دريا تو
شبيه عقدهً آتشفشان سركش من
دريچه اي به هوس باز كن به رقص آ تو
...و باز باش و قرق كن مسير چشم مرا
و باز دور بزن آسمان ما را تو
دوباره بوي حضور تو مي وزد چه كسي
قدم به پيش نخواهد گذاشت من يا تو؟
بجنگ تا تب و تاب به هم رسيدنمان
اگر شده به بهاي به خون تپيدنمان
شكسته باد دل آنكه هيچ وقت نداشت
توان ديدن با يكدگر پريدنمان
فقط كبوتر همسايه قديمي ما
گريست در غم همراه هم نديدنمان
نشد كه از تو بخواهم دوباره صبر كني
كه لحظه ايست مجال نفس كشدنمان
غرور عقربه هايي! درنگ جايز نيست
بجنگ تا تب و تاب بهم رسدنمان
روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود
دردهاي باستاني در جاي جاي شهر جاري بود
آسمان رنگ شرارت داشت،دشت سينه بوي خون مي داد
آبشار از درد مي پيچيد،روزگار سوگواري بود
لشكري از باد مي لوليد،نخل ها از پا مي افتادند
پچ پچي از دشت مي روئيد،بازتاب آه و زاري بود
اسب توفانزاد اقيانوس،بي امان بر صخره ها مي تاخت
زخم هاي گرده ساحل،زير سم موج كاري بود
آفتاب آتش به جان مي رفت،ردپايت بوي رفتن داشت
روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود
اين گام هاي خسته به دريا نمي رسند
تا سرزمين روشن فردا نمي رسند
ديدار تو، توهم ترد و شكسته ايست
اين دستها به دامن رويا نمي رسند
امروز،شعر،گنگ بود و ناشكفتني
يعني بدون تو!تك و تنها...؟!نمي رسند!
هر شب به روي خويشتن آوار مي شوم
چشمان تو مگر به تماشا نمي رسند
هرگز جوابي از تو به دستم نمي رسد
آوازهاي من به تو گويا نمي رسند
شايد خودت نخواسته اي پاسخي دهي
يا اينكه مي فرستي و ...اما نمي رسند
اينجا دقيقه ها نماد سال نوري اند
بي تو به پاي ساعت دنيا نمي رسند
بيا اطراق كن در حومه كولاك چشمانم
و چتري با خودت بردار،من همزاد بارانم
دلت را نيز راضي كن بيايد،جمعمان جمع است
كنار سفره گسترده شعر پريشانم
سراغم را نمي گيري،سراغت را نمي گيرم
اگر چه گر گرفته آتش ياد تو در جانم
هجوم گريه ها دست از سر من برنمي دارد
اسير دست موج فكرهاي نابسامانم
تو رفتي،ساده تر از آنچه حتي فكر مي كردم
غروبي سخت دلگير است عشق رو به پايانم
سواري مي رسيد از راه و رنگش زعفراني بود
غبار جامه اش مي گفت مردي باستاني بود
نگاهش كاسه خون بود،زبانش طعم لكنت داشت
سراپايش پر از تشويش و ترسي كهكشاني بود
دهان جامه زربافتش با صد زبان مي گفت
كه او در كشوري بر مسند صاحبقراني بود
سكوتي مرگبار از آستان لحظه ها مي ريخت
و شب هر آينه در انتظار مرگي آني بود
سواري مي رسيد از قصر فولادين عقل اما
سرانگشتان خونينش ندا مي داد جاني بود
سحر ليلاترين ليلا ميان رقص سر مي داد
كه غول عقل را كشتند،روزي آرماني بود
به همان قدر كه چشمان تو ديدن دارد
غزل تازه من نيز شنيدن دارد
روح در كالبد سرد مترسك جاريست
تا نفس هاي تو در باغ وزيدن دارد
در حضورت نفسم بند مي آيد،آنگاه
رنگ رخساره ام آهنگ پريدن دارد
بره عشقي و من دغدغه ام دوري توست
گرگ تنهايي ما طرح دريدن دارد
شعر من ترجمه چند خط از سايه توست
كه تمناي به گرد تو رسيدن دارد
دست از سر من بر نمي دارد خيال تو
افسونگريهاي تن خوش خط و خال تو
در قبله چشم تو جاري مي كند من را
هر روز صبح و ظهر و شب،صوت بلال تو
سردرگمي هاي من و طوفان و...بي پايان
درياچه چشمان لبريز از سوال تو
موجود دلخواهي كه مي خواهي بساز از من
از كوه برمي خيزد آيا صبح زال تو؟
يا كه يخ نبض تنم را آب خواهد كرد
خورشيد تابستاني گسترده بال تو
هر شب تو را در طرح و شكلي تازه مي يابد
اين شاعر اين افسانه گوي خوش خيال تو
دلواپسي،شب،گريه...يك آغاز تكراري است
دست از سر من بر نمي دارد جدال تو
سكوت مي كنم امشب،شب دگر فرياد
و دست بسته دلم را به عشق خواهم داد
بدون هيچ گداري به آب خواهم زد
سرم فداي تو اي عشق،هرچه باداباد
زشوق آمدنت چشم برنمي دارم
زجاده اي كه مي آيد زناكجاآباد
و پاره هاي ورقهاي خاطراتم را
به يمن آمدنت مي كنم رها در باد
در آسمان غزلهاي من قدم بگذار
تو اي ستارۀ قطبي،نمي روي از ياد
نبرد عاشق و كوه است و تيشه مي بارد
هنوز دست زكندن نمي كشد فرهاد
به سمت عصمت چشم تو كوچ مي كردم
اگر كه اين دل كافر به راه مي افتاد
دعا كنيم من و تو به يكدگر برسيم
از اين كه هست به هم باز بيشتر برسيم
دعا كنيم بهار از مسافرت برسد
از اين فضاي سترون به برگ و بر برسيم
دعا كنيم شبي از ديار تاريكي
به آستان تماشايي سحر برسيم
من و تو مي شود آبي تر از غزل باشيم
به اتفاق هم آخر به اين نظر برسيم:
من و تو در غزل عاشقانهً امروز
به يكدگر ، به صميمي ترين نفر برسيم
دعا كنيم من و تو كنار هم باشيم
مخواه تا كه حضور تو مختصر برسيم
من و تو هر دو به درياي عشق مي ريزيم
دگر مباد بگوييم ما اگر برسیم...
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن
در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها
روشن تر از آيينه كنار تو نشستن
لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من
بر خندهً شيرين انار تو نشستن
زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن
در دامن گل هاي بهار تو نشستن
باران شدن و همنفس ساز و دهلها
در باغ دل ايل و تبار تو نشستن
زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل
بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن
در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست
در سايهً روياي چنار تو نشستن
در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است
منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن