تبليغاتX
خنده ی شیرین انار
دریاچه ای از شور و شعف شو غزل من

یا باغ پر از نسترن و مریم و سوسن

 

بالنده و پر شور و شر و سبزترینی

تا نشو و نما می کنی از آب و گل من

 

تا خانه خورشید مرا گاه کشاندی

گهگاه شدی بین من و او دوبهم زن

 

پیکان تو آنگونه که من خواسته بودم

نشکافت مسیر قفس سینه دشمن

 

یا زیر پر و بال وجودت نکشاندی

بی برگ ترین شاخه درختان سترون

 

از میله مبادا بگریزی و نیایی

در ذهن پر از مشغله ام گرم و مطنطن

 

تو رمز شناسایی من هستی و من هم

جارت زده ام بر سر هر کوچه و برزن

 

ای شعر من ای نیمه نادیدنی من

یک روز بیا با من شاعر قدمی زن

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 9:59  توسط مراد رستمی  | 

حس و حال به تو نزديك شدن از تن من

رخنه كرده به تن خسته پيراهن من

 

پيرهن هاي من از من به تو نزديكترند

گاه در بستر و آغوش تو افتادن من

 

جسم من مانع آميختن من با توست

تيغ، بسته كمر قتل به تن كندن من

 

در قياس تو و خورشيد نگاه تو گم است

روشني هاي چراغ غزل روشن من

 

طيف گلهاي قشنگ چمن دامن تو

شربتي داده به كندوي غزل دادن من

 

برزخ زادن شعري است...هوا باراني است...

و بلند است شب آمدنت شيون من

 

رپ رپ پاي پلنگانه تو مي شنوم

بيقراري است كه سر مي كشد از روزن من

 

باد مي آيد و تصوير بديعي شده است

چرخش حلقه مواج دف دامن

                                    تو

                                      

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 10:18  توسط مراد رستمی  | 

مبادا سراغی بگیری تو از من

ای از من گریزان ، ای از ریشه دشمن

 

مرا با بهار و غزل نسبتی نیست

دلم را از آب و از آتش بیاکن

 

تو را می شناسم ، تو هم می شناسی

مرا با غزل واره هایی سترون

 

تو میشی که با گرگ هم رامی اما

گریزانی از سایه الکن من

 

دلم ذره ذره است چندان که دیگر

نمی خیزد از او صدای شکستن

 

نباریده ای سال های پیاپی

نشسته است بر واژه ها گرد شیون

 

نشد از بهار تنت لحظه هایم

معطر به شیرین زبانی سوسن

 

تن برفی ات بوم تاریک شب را

نبخشید خاصیتی سایه روشن

 

چنان دیر کردی که دیگر کفن هم

سپرده است خود را به دست گسستن

 

...و من به تو را داشتن مستحق تر

و تو در  پی خون من سر کشیدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 15:29  توسط مراد رستمی  | 

می فشردم به بغل آه...ولی رویا بود

گرچه روياي تو هم مثل خودت زيبا بود

 

انعطاف تو اگر در غزلم مي افتاد

غزلم نرم ترين نرم تن دنيا بود

 

يادت از حافظه آينه ها پاك نشد

بي تو هم عكس تو در آينه پابرجا بود

 

بوسه سنگ حضورت به لب آب رسيد

سطر برجسته اي از دايره ها برپا بود

 

چرخش عقربه قبله نماي دل من

در مسیر دوران های اگر...اما...بود

 

آب را مانع تا آب رسيدن پنداشت

ماهي كوچك خوشبخت که در دریا بود

 

قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تا كه دست دل من بارقه اي تنها بود

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:55  توسط مراد رستمی  | 

به  هفته اي  نكشيد  ارتباط  من  با  تو

كه  تلخ  شد  سخن  ما  دوباره گويا تو...

 

خسوف سرد زمين در مقابل تو نشست

هزار  فاصله  افتاد  بين  من  با  تو

 

به دست باد سپردي طناب روح مرا

و لحظه لحظه مسافت زياد شد تا تو

 

گره زدي قفست  را  به  بادبادكها

و باد هم كه موافق نواخت پرهات’

 

از اشتياق  هماغوشي  تو  آب  شدم

شبانه اي كه  نشستي  ميان دريا تو

 

شبيه عقدهً آتشفشان  سركش  من

دريچه اي به هوس باز كن به رقص آ تو

 

...و باز باش و قرق كن مسير چشم مرا

و باز  دور  بزن آسمان  ما  را  تو

 

دوباره بوي حضور تو مي وزد چه كسي

قدم به پيش نخواهد گذاشت من يا تو؟

                                            
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 18:11  توسط مراد رستمی  | 

بجنگ تا تب و تاب به هم رسيدنمان

اگر شده به بهاي به خون تپيدنمان

 

شكسته باد دل آنكه هيچ وقت نداشت

توان  ديدن  با  يكدگر  پريدنمان

 

فقط  كبوتر  همسايه  قديمي ما

گريست در غم همراه هم نديدنمان

 

نشد كه از تو بخواهم دوباره صبر كني

كه لحظه ايست مجال نفس كشدنمان

 

غرور عقربه هايي! درنگ جايز نيست

بجنگ تا تب و تاب بهم رسدنمان

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:19  توسط مراد رستمی  | 

روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود

دردهاي باستاني در جاي جاي شهر جاري بود

 

آسمان رنگ شرارت داشت،دشت سينه بوي خون مي داد

آبشار از درد مي پيچيد،روزگار سوگواري بود

 

لشكري از باد مي لوليد،نخل ها از پا مي افتادند

پچ پچي از دشت مي روئيد،بازتاب آه و زاري بود

 

اسب توفانزاد اقيانوس،بي امان بر صخره ها مي تاخت

زخم هاي گرده ساحل،زير سم موج كاري بود

 

آفتاب آتش به جان مي رفت،ردپايت بوي رفتن داشت

روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:16  توسط مراد رستمی  | 

اين گام هاي خسته به دريا نمي رسند

تا سرزمين روشن فردا نمي رسند

 

ديدار تو، توهم ترد و شكسته ايست

اين دستها به دامن رويا نمي رسند

 

امروز،شعر،گنگ بود و ناشكفتني

يعني بدون تو!تك و تنها...؟!نمي رسند!

 

هر شب به روي خويشتن آوار مي شوم

چشمان تو مگر به تماشا نمي رسند

 

هرگز جوابي از تو به دستم نمي رسد

آوازهاي من به تو گويا نمي رسند

 

شايد خودت نخواسته اي پاسخي دهي

يا اينكه مي فرستي و ...اما نمي رسند

 

اينجا دقيقه ها نماد سال نوري اند

بي تو به پاي ساعت دنيا نمي رسند

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:43  توسط مراد رستمی  | 

بيا اطراق كن در حومه كولاك چشمانم

و چتري با خودت بردار،من همزاد بارانم

 

دلت را نيز راضي كن بيايد،جمعمان جمع است

كنار سفره گسترده شعر پريشانم

 

سراغم را نمي گيري،سراغت را نمي گيرم

اگر چه گر گرفته آتش ياد تو در جانم

 

هجوم گريه ها دست از سر من برنمي دارد

اسير دست موج فكرهاي نابسامانم

 

تو رفتي،ساده تر از آنچه حتي فكر مي كردم

غروبي سخت دلگير است عشق رو به پايانم

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 13:41  توسط مراد رستمی  | 

سواري مي رسيد از راه و رنگش زعفراني بود

غبار جامه اش مي گفت مردي باستاني بود

 

نگاهش كاسه خون بود،زبانش طعم لكنت داشت

سراپايش پر از تشويش و ترسي كهكشاني بود

 

دهان جامه زربافتش با صد زبان مي گفت

كه او در كشوري بر مسند صاحبقراني بود

 

سكوتي مرگبار از آستان لحظه ها مي ريخت

و شب هر آينه در انتظار مرگي آني بود

 

سواري مي رسيد از قصر فولادين عقل اما

سرانگشتان خونينش ندا مي داد جاني بود

 

سحر ليلاترين ليلا ميان رقص سر مي داد

كه غول عقل را كشتند،روزي آرماني بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 18:10  توسط مراد رستمی  | 

به همان قدر كه چشمان تو ديدن دارد

غزل تازه من نيز شنيدن دارد

 

روح در كالبد سرد مترسك جاريست

تا نفس هاي تو در باغ وزيدن دارد

 

در حضورت نفسم بند مي آيد،آنگاه

رنگ رخساره ام آهنگ پريدن دارد

 

بره عشقي و من دغدغه ام دوري توست

گرگ تنهايي ما طرح دريدن دارد

 

شعر من ترجمه چند خط از سايه توست

كه تمناي به گرد تو رسيدن دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 20:39  توسط مراد رستمی  | 

دست از سر من بر نمي دارد خيال تو

افسونگريهاي تن خوش خط و خال تو

 

در قبله چشم تو جاري مي كند من را

هر روز صبح و ظهر و شب،صوت بلال تو

 

سردرگمي هاي من و طوفان و...بي پايان

درياچه چشمان لبريز از سوال تو

 

موجود دلخواهي كه مي خواهي بساز از من

از كوه برمي خيزد آيا صبح زال تو؟

 

يا كه يخ نبض تنم را آب خواهد كرد

خورشيد تابستاني گسترده بال تو

 

هر شب تو را در طرح و شكلي تازه مي يابد

اين شاعر اين افسانه گوي خوش خيال تو

 

دلواپسي،شب،گريه...يك آغاز تكراري است

دست از سر من بر نمي دارد جدال تو

                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 18:2  توسط مراد رستمی  | 

سكوت مي كنم امشب،شب دگر فرياد

و دست بسته دلم را به عشق خواهم داد

 

بدون هيچ گداري به آب خواهم زد

سرم فداي تو اي عشق،هرچه باداباد

 

زشوق آمدنت چشم برنمي دارم

زجاده اي كه مي آيد زناكجاآباد

 

و پاره هاي ورقهاي خاطراتم را

به يمن آمدنت مي كنم رها در باد

 

در آسمان غزلهاي من قدم بگذار

تو اي ستارۀ قطبي،نمي روي از ياد

 

نبرد عاشق و كوه است و تيشه مي بارد

هنوز دست زكندن نمي كشد فرهاد

 

به سمت عصمت چشم تو كوچ مي كردم

اگر كه اين دل كافر به راه مي افتاد

                                        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 18:1  توسط مراد رستمی  | 

دعا كنيم من و تو به يكدگر برسيم

از اين كه هست به هم باز بيشتر برسيم

 

دعا كنيم بهار از مسافرت برسد

از اين فضاي سترون به برگ و بر برسيم

 

دعا كنيم شبي از ديار تاريكي

به آستان تماشايي سحر برسيم

 

من و تو مي شود آبي تر از غزل باشيم

به اتفاق هم آخر به اين نظر برسيم:

 

من و تو در غزل عاشقانهً امروز

به يكدگر ، به صميمي ترين نفر برسيم

 

دعا كنيم من و تو كنار هم باشيم

مخواه تا كه حضور تو مختصر برسيم

 

من و تو هر دو به درياي عشق مي ريزيم

دگر مباد بگوييم ما اگر برسیم...

                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 22:29  توسط مراد رستمی  | 

احساس قشنگي ست كنار تو نشستن

يا منتظر قول و قرار تو نشستن

 

در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها

روشن تر از آيينه كنار تو نشستن

 

لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من

بر خندهً شيرين انار تو نشستن

 

زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن

در دامن گل هاي بهار تو نشستن

 

باران شدن و همنفس ساز و دهلها

در باغ دل ايل و تبار تو نشستن

 

زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل

بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن

 

در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست

در سايهً روياي چنار تو نشستن

 

در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است

منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن

                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 18:58  توسط مراد رستمی  |