تبليغاتX
خنده ی شیرین انار

خنده ی شیرین انار

به مناسبت 30 ام فروردین، روز آزمایشگاه

آه آزمایشگاه!

آه آزمایشگاه!

از کجا آمده ای؟!

که کسی نیست تو را بشناسد!

از دل خاک سیاه؟

از عطارد یا ماه؟

یا که بست نطفه تو بی پدر و مادر؟! آه!

آه آزمایشگاه!

تو غریبی تو غریب

تو عجیبی تو عجیب!

*

هیچ کس نیست ببیند که تو بازوی توانای کلینیک هستی!

هیچ کس نیست بگوید تو نباشی

پای تشخیص و′ پیگیری درمان لنگ است!

سختی کار تو را هیچ نمی فهمند آه!

آه آزمایشگاه!

تو عجیبی تو عجیب!

*

راه هر بخش به سوی تو روان است هنوز!

تو نباشی چه کسی خواهد گفت:

«نوع کم خونی بیمار چه نوع است، چه نوع؟

لوکمی را چه کسی خواهد گفت؟

سطح هورمون چه کسی می سنجد؟

تب مالت و سل و حصبه همه گنگ اند و نهان!

قند و چربی و ... هزار از این دست»

*

پرده بگشا تو عزیز!

باز تشخیص بده

چشم ها خیره به توست

تو بتاز

تو بناز

خم به ابروت نیار

جستجو کن تو رضای خالق

هیچ کس هم که نداند تو که هستی، او هست

او تو را می فهمد

او تو را می سنجد

رحمتش را به تو خواهد بخشید

بنگر

خلقتت را چه بهاری کرده است!

آه آزمایشگاه!

آه آزمایشگاه!

 

مراد رستمی

Morad_r56@yahoo.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 1:8  توسط مراد رستمی  | 

معشوقه ی بی وفای من لاله ی من

افزود به انزوای من لاله ی من

هر چند تلاش کردم اما آخر

معشوقه نشد برای من لاله ی من

**********************

هر کس که به چشمان تو می آویزد

چون اشک زچشم تو فرو می ریزد

بر سفره ی بوسه های تو هر که نشست

سرمست و بهم ریخته برمی خیزد

**********************

تا پیشتر از آن که شوم قاتل تو

باید بخزم میان آب و گل تو

بگذار دوباره نفسی تازه کنیم

در برکه ی آرامش جان و دل تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 22:19  توسط مراد رستمی  | 

ای دختر ایل بختیاری "لاله"

از حال دلم خبر نداری "لاله"

من منتظرم که با بهار هر سال

در باغ دلم قدم گذاری "لاله"

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 14:41  توسط مراد رستمی  | 

نه گرد رسیدن تو برمی خیزد

نه عطر دمیدن تو برمی خیزد

از دودکش بخاری ما تنها

اندوه ندیدن تو برمی خیزد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 3:36  توسط مراد رستمی  | 

نه ... باز نيامدي ... دلم باز نشد

گل با نفس پنجره همراز نشد

تا صبح به شعر فكر كردم اما

آغاز نشد غزل ... كه آغاز نشد

...............................................

شيريني عمر خويش را باخته اند

تا نقش تو را به سنگ انداخته اند

هر روز هواي سينه ام باراني است

با كومه اي از ابر تو را ساخته اند

................................................

از زردي پاييز به هم مي ريزد

از بارش يكريز به هم مي ريزد

وقتي كه غروب رفتنش مي آيد

انگار خدا نيز به هم مي ريزد

................................................

تا دهكده ي سبز غزل جاي تو شد

خياط ازل محو تماشاي تو شد

پيراهني از خنده براي تو بريد

لبخند برازنده ي لب هاي تو شد

.............................................

بعد از تو ترانه جانپناهم باشد

با ياد تو زيستن گناهم باشد

آرامش كوه را به هم مي ريزم

تا عرصه بازتاب آهم باشد

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 23:28  توسط مراد رستمی  | 

شاعرتر از نگاه تو پيدا نمي شود

يا در رديف تو كسي ... اما نمي شود

 

انديشه ي بزرگ غزل هاي ناب تو

در چارچوب آينه ها جا نمي شود

 

با چند تكه ابر پراكنده در بهار

چتر شكسته ي دل من وا نمي شود

 

درياي چشم هاي تو طوفاني است و كس

اين روزها مسافر دريا نمي شود

 

از ترس نعره هاي مخوف پلنگ ها

كس وارد تو جنگل افرا نمي شود

 

بوي حضور تو به درختان نخورده است

تصميم باغ سيب شكوفا نمي شود

 

از لابلاي پنجره لبخند مي رسد

مثل تبسم تو كه زيبا نمي شود

 

چشمم به آفتاب جمال تو روشن است

در كوچه باغ غرق تماشا نمي شود

 

گويا زمين دوباره قرار من و تو را

امشب شنيده است كه فردا نمي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 11:34  توسط مراد رستمی  | 

پلنگ وسوسه ي من به سمت ماه جهيد

به ارتفاع تو اما پلنگ قد نكشيد

 

هلال لاغر ماهي و مي شود آيا

كه قرص كامل رويت شود دوباره پديد

 

تو روز روشن و من شب، به هم چه مي آيند

نوشته های سياه و زمينه هاي سپيد

 

لباس پاره ي يوسف، نجابت گل هاست

كه با درفش زليخاي خار فتنه دريد

 

پس از غروب غزل، باز آفتاب غزل

طلوع مي كند اما سپيده بي ترديد

 

اگرچه دورتريني و ماه، مي افتي

درون بركه چشمم شبي ...

                                  به آن اميد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 15:43  توسط مراد رستمی  | 

تا حرف شعر و شرجي اهواز مي شود

بند و بساط شاعري ام ساز مي شود

 

از سمت و سوي ساحل و شن ها كه مي رسي

موج علاقه ام به تو ابراز مي شود

 

تزريق مي كنم به رگم حس و حال تو

ترياك تو چه خانه برانداز مي شود

 

تا اوج مي رود تب پرواز آه من

وقتي كلاف عقده ي دل باز مي شود

 

من آن مترسك ام كه تكاني نمي خورد

تا مي وزي حيات من آغاز مي شود

 

هر كس كه در مسير رسيدن به روي تو

در خاك و خون تپيد، سرافراز مي شود

 

اينجا غروب مي كني و قاره اي جديد

پلكش به صبح دلكش تو باز مي شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 2:22  توسط مراد رستمی  | 

از آسمان نگاهم ستاره هاي اميد

يكي پس از دگري بال و پر گشود و پريد

 

كجا ستاره اقبال من شتابان رفت

كه آرزوي شبانگاهي مرا نشنيد

 

شبي به اسب چموش كرشمه هي كردي

كه سال ها جسدم را به سنگلاخ كشيد

 

به ذهن راكد بركه تلنگري زد سنگ

سمند ماه هراسان به هر كرانه دويد

 

تو هم شبيه دل من پر از ترك بودي

اگر كه آينه ات رنگ سنگ را مي ديد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 19:24  توسط مراد رستمی  | 

سفيد پوش عزيزي كه مي رسد با باد

تمام هستي من را به باد خواهد داد

 

نگاه وسوسه انگيز سايه روشن او

شبيه شعله آتش به جان من افتاد

 

شكنجه گاه دل دوزخي من شده است

سكوت مبهم شب هاي نيمه مرداد

 

از التهاب تو خونم به جوش مي آيد

ميان حنجره ام لخته مي شود فرياد

 

بناز دختر شرقي، بناز دختر گل

به گيسوان طلايي منتشر در باد

 

هنوز هم به صخره ها به كوه مي پيچد

صداي تيشه زدن هاي حضرت فرهاد

 

دوباره دست به دامان عشق خواهم شد

بگير دست مرا آي عشق مادر زاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 23:49  توسط مراد رستمی  | 

مثل چشمان تو مثل دل رود

روح من تشنه ی باران شده بود

 

تشنه ی با تو نشستن... خفتن...

با تو برخاستن و گفت و شنود

 

تشنه ی لرزش دشت دلم از

غرش چشم تو ای ابر کبود

 

کاش می شد که تو شاعر باشی

بین ما فاصله در کار نبود

 

ابر چشمت غزلی می بارید

بر در و پیکر این شهر حسود

 

می نشاند آتش احساس مرا

می زدود از نفسم بود و نبود

 

می رسی در غزلم دیر به دیر

تازه کن داغ مرا زود به زود

 

شعر من همهمه ی بودن توست

بر تو ای شعر خروشنده درود

 

شعر من جز تو کسی را نسرود

دل من جز تو کسی را نستود

 

...شاعرت محو تماشای تو بود

شاعرت یک غزل تازه سرود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 1:16  توسط مراد رستمی  | 

تا که از چشم تو معماری دیگر بزنم

باید آیینه به دیوار برابر بزنم

 

دست در دست مرا دور خودت چرخاندی

تا که از دایره جاذبه ات پر  بزنم

 

آب شد در کف دستم بدن برفی تو

پیش از آنی که به تو بوسه مکرر بزنم

 

دست من نیست دلم تیر تو را می خواهد

و هوس کرده که در پای تو پرپر بزنم

 

تبر من به درخت تو ارادت دارد

مرگ بر من که به تو - نخل تناور - بزنم

 

بال خویش از تن بی اسکلت پیرهنم

کنده ام تا که مباد از قفست پر بزنم

 

من برای دل خود شعر به هم می بافم

و کمی هم که به زخم تو - کبوتر- بزنم

 

بیت پایانی شعر است و فراهم ننمود

بستری را که در آن ضربه آخر بزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 13:44  توسط مراد رستمی  | 

تنها نه ندیده بودمت از اول

حتی نشنیده بودمت از اول

تصویر قشنگی از تو در ذهنم نیست!

...ای کاش کشیده بودمت از اول

**********************

دل های شکسته را به خاطر بسپار

پیمان گسسته را به خاطر بسپار

چون سایه به دنبال تو خواهد آمد

این شاعر خسته را به خاطر بسپار

*********************

تا بوی غریزه در دهانم پیچید

اکراه...شتاب...وقفه...ناگاه رسید

یک جرعه لب زلال را مزمزه کرد

عریان شد و... من عقاب و... ککش نگزید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 11:8  توسط مراد رستمی  | 

...و فرو ریخت شبی قلعه مستحکمشان

شعرهایی که به شکل تو در آوردمشان

 

همه از نام کسی در غزلم می گفتند

که می افزود به دلواپسی و ماتمشان

 

تا در اخلاص دلم شک نکنند آخر شب

دور از زمزمه مبهم زیر و بمشان

 

بجز از آنچه برای تو سرودم باقی

جمله در آتش یک وسوسه سوزاندمشان

 

در سراشیب رهایی همه خنجر خوردند

(تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان)

 

چشم ها کاسه آبستن باران بودند

خیس شد پیرهن پنجره از نم نمشان

 

دردها در شرف شکل گرفتن بودند

که تو ناگاه وزیدی و زدی برهمشان

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 10:43  توسط مراد رستمی  | 

تنها نه زمین که کوه و دریا نشناخت

هر کس به گمان خویش ... اما نشناخت

پیشانی صبح را به خون آغشتن؟!

سوگند که شمشیر علی را نشناخت

******************************

در بستر خون گرم تپیدن هستم

آیینه ای از درد کشیدن هستم

هر کس سخنی دارد از او بسم الله

من تشنه از علی شنیدن هستم

*****************************

دریای تبسم است بر روی لبت

فانوس ستاره روشنا بخش شبت

یک لقمه بدون شبهه خوردن دارد

از سفره گسترده نان و رطبت

*****************************

تا نغمه عاشقی مولا را دید

که جان به تن سنگی محراب دمید

شمشیر حسود ابن ملجم گل کرد

خورشید میان خاک و خون می غلتید

*****************************

ای مرز فرشته و خدایی بودن

از ایل و تبار ماسوایی بودن

در راه خدا کشته شدن مذهب توست

این شیوه سرخ نینوایی بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:10  توسط مراد رستمی  | 

رنگ و بوی گذشته را داری سکه ات از رواج افتاده است

رنگ و بوی گذشته را داری سکه ات از رواج افتاده است

امپراتور چشم مغرورت از سر تخت و تاج افتاده است

 

لشکرت تار و مار گردیده است کسی از هیبتت نمی لرزد

اسب بی زین زخم خورده تو گوشه ای هاج و واج افتاده است

 

تیغه خشم بیکرانه تو ریشه هر مخالفی را زد

بوی خون و خطر فراگیر است لرزه بر جسم کاج افتاده است

 

مالیات نگاه سنگینت حال و روزی برای ما نگذاشت

با غروب حکومتت اما رسم باج و خراج افتاده است

 

موزه های بزرگ کشورها در پی لوح و سکه ای از تو

سور و سات مزایده برپاست هستی ات در حراج افتاده است

 

حال و روز من از تو بهتر نیست خنده ام از نهایت درد است

شاعرت زخم خورد و طعنه شنید شاعرت لاعلاج افتاده است

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:25  توسط مراد رستمی  | 

می بوسی و ... یکبار نبوسیده امت

یا بوسه و ... انکار... نبوسیده امت

این مرتبه هم بیا و نادیده بگیر

می بوسمت... انگار نبوسیده امت

 

***************************

از باغ لبت ترانه می چیدم که...

آواز تو بود و باد... نشنیدم که...

هر شاخه اندام تو آغوشی شد

در خواب و خیال هم نمی دیدم که...

 

*************************

 

ای آبی در عبور (شادینه) سلام

ای دختر سبز و بور (شادینه) سلام

پشت سر ما زیاد صحبت باقی است

از فاصله های دور (شادینه) سلام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 14:4  توسط مراد رستمی  | 

تقدیم چشم های تو خواهم کرد، روزی ترانه های نجیبم را

تقدیم چشم های تو خواهم کرد، روزی ترانه های نجیبم را

یا پیش پای چشم تو خواهم کشت، احساس خورده از تو فریبم را

 

در موزه تمدن چشمانت، در پیکر سفالی من بنگر

آثار تازیانه خشم و درد، بر جای جای روح غریبم را

 

گاهی چنان خوشم که...نمی دانی، گاهی چنان گرفته...نمی دانی

عاشق نبوده ای و نمی دانی، مفهوم خلق و خوی عجیبم را

 

مثل خوره به جان من افتاده است، احساس تلخ بی تو به سر بردن

بشتاب و با تمام توان خود، برپا بکن بساط صلیبم را

 

هر شب کسی شبیه نگاه تو، از لای سنگفرش خیابان ها

می خواند از چروک تن پیرم، عمر پر از فراز و نشیبم را

 

ای آفتاب گرم ستم پیشه، یک عمر رنگ و بوی مرا بردی

آتش بزن به پیکر زرد من، از من مگیر سرخی سیبم را

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:40  توسط مراد رستمی  | 

ای ابر هراسناک بی صبر و قرار

بگشا گره از نیامدن های بهار

یک رعد برای برف کبریت بکش

یک مشت برای دشت خود را بفشار

...................................................

در ظرف دلم شادی و غم ریخته ای

از غصه زیاد و خنده کم ریخته ای

زیبایی تو که قوز بالا قوز است

هر جا که رسیده ای بهم ریخته ای

..................................................

ای دکتر نازنین بی نام و نشان

خود را به نفس های ضعیفم برسان

یک شربت آغوش برایم بنویس

یک قطره بوسه در دهانم بچکان

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 12:28  توسط مراد رستمی  | 

مثل همیشه دیر به دریا رسیده ایم

حق با من است و با دل من،  با ملال من

با واژه های نارس بی حس و حال من

 

در رشته رشته مژه هایم گره زدی

کوتاه شد طناب بلند خیال من

 

اینجا ستاره ای متولد نمی شود

بیهوده است دست تمنای فال من

 

ریشه دوانده ای و غبارت نمی رود

از آسمان آینه های زلال من

 

تنها نه تو که پنجره قیقاج می رود

از نغمه شنیدنی بال بال من

 

هر ذره ام به سمت نگاهت پری گشود

از هم گسیخت دغدغه اتصال من

 

ای آفتاب گمشده در لابلای ابر

روشن بکن حوالی پای سوال من

 

شاعر زیاد اهل حساب و کتاب نیست

خالیست شاخ و برگ غزل های کال من

 

مثل همیشه دیر به دریا رسیده ایم

ردی نمانده از تو مگر در خیال من

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 13:16  توسط مراد رستمی  | 

از حال و هوای دشت شالی بفرست

ابر غزلی به این حوالی بفرست

از خطه شیرین لبت امشب هم

یک بوسه سرسبز شمالی بفرست

 

*  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *

 

تا پا رمق و حوصله دارد بروم

باران که وضو ساخت ببارد بروم

دل کندن این مگس تماشا دارد

شیرینی تو نمی گذارد بروم

 

*  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *  *

 

از شاخه پریدنت مرا خواهد کشت

هر گوشه خزیدنت مرا خواهد کشت

ای سیب همیشه سرخ نایافتنی

اندوه ندیدنت مرا خواهد کشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:1  توسط مراد رستمی  | 

دریا نداشت رنگ و لعاب زنانه ای

 

دریا نداشت رنگ و لعاب زنانه ای

شاعر برای از تو سرودن بهانه ای

 

پاروت را به کوسه تعارف بزن که نیست

آنسوی آبهای جنونم کرانه ای

 

سرمای چشم های تو کولاک می کند

خورشید هم نمی کشد آنجا زبانه ای

 

تو از چه عنصری که در آغوش شعله ها

از خویشتن به جا نگذاری نشانه ای

 

زخمی ترین پرنده دنیا کنار توست

در جستجوی بال و پری آشیانه ای

 

بذری بپاش و روح مرا قلقلک بده

تا باز هم کند هوس آب و دانه ای

 

زن های روستا همه شب گرد چشمه ات

مشکی به گرده در پی ذوقی  ترانه ای

 

امشب برای یافتنت قصد کرده ام

یک جستجوی روشن خانه به خانه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 10:37  توسط مراد رستمی  | 

بی تو به نفس نفس زدن افتادیم

عمری من و تو هوا تنفس کردیم

عطر گل و سبزه را تنفس کردیم

بی تو به نفس نفس زدن افتادیم

ما از نفس شما تنفس کردیم

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 23:28  توسط مراد رستمی  | 

یک روز بیا با من شاعر قدمی زن

دریاچه ای از شور و شعف شو غزل من

یا باغ پر از نسترن و مریم و سوسن

 

بالنده و پر شور و شر و سبزترینی

تا نشو و نما می کنی از آب و گل من

 

تا خانه خورشید مرا گاه کشاندی

گهگاه شدی بین من و او دوبهم زن

 

پیکان تو آنگونه که من خواسته بودم

نشکافت مسیر قفس سینه دشمن

 

یا زیر پر و بال وجودت نکشاندی

بی برگ ترین شاخه درختان سترون

 

از میله مبادا بگریزی و نیایی

در ذهن پر از مشغله ام گرم و مطنطن

 

تو رمز شناسایی من هستی و من هم

جارت زده ام بر سر هر کوچه و برزن

 

ای شعر من ای نیمه نادیدنی من

یک روز بیا با من شاعر قدمی زن

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 9:59  توسط مراد رستمی  | 

پيرهن هاي من از من به تو نزديكترند

حس و حال به تو نزديك شدن از تن من

رخنه كرده به تن خسته پيراهن من

 

پيرهن هاي من از من به تو نزديكترند

گاه در بستر و آغوش تو افتادن من

 

جسم من مانع آميختن من با توست

تيغ، بسته كمر قتل به تن كندن من

 

در قياس تو و خورشيد نگاه تو گم است

روشني هاي چراغ غزل روشن من

 

طيف گلهاي قشنگ چمن دامن تو

شربتي داده به كندوي غزل دادن من

 

برزخ زادن شعري است...هوا باراني است...

و بلند است شب آمدنت شيون من

 

رپ رپ پاي پلنگانه تو مي شنوم

بيقراري است كه سر مي كشد از روزن من

 

باد مي آيد و تصوير بديعي شده است

چرخش حلقه مواج دف دامن

                                    تو

                                      

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 10:18  توسط مراد رستمی  | 

مبادا سراغی بگیری تو از من

مبادا سراغی بگیری تو از من

ای از من گریزان ، ای از ریشه دشمن

 

مرا با بهار و غزل نسبتی نیست

دلم را از آب و از آتش بیاکن

 

تو را می شناسم ، تو هم می شناسی

مرا با غزل واره هایی سترون

 

تو میشی که با گرگ هم رامی اما

گریزانی از سایه الکن من

 

دلم ذره ذره است چندان که دیگر

نمی خیزد از او صدای شکستن

 

نباریده ای سال های پیاپی

نشسته است بر واژه ها گرد شیون

 

نشد از بهار تنت لحظه هایم

معطر به شیرین زبانی سوسن

 

تن برفی ات بوم تاریک شب را

نبخشید خاصیتی سایه روشن

 

چنان دیر کردی که دیگر کفن هم

سپرده است خود را به دست گسستن

 

...و من به تو را داشتن مستحق تر

و تو در  پی خون من سر کشیدن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 15:29  توسط مراد رستمی  | 

می فشردم به بغل آه...ولی رویا بود

می فشردم به بغل آه...ولی رویا بود

گرچه روياي تو هم مثل خودت زيبا بود

 

انعطاف تو اگر در غزلم مي افتاد

غزلم نرم ترين نرم تن دنيا بود

 

يادت از حافظه آينه ها پاك نشد

بي تو هم عكس تو در آينه پابرجا بود

 

بوسه سنگ حضورت به لب آب رسيد

سطر برجسته اي از دايره ها برپا بود

 

چرخش عقربه قبله نماي دل من

در مسیر دوران های اگر...اما...بود

 

آب را مانع تا آب رسيدن پنداشت

ماهي كوچك خوشبخت که در دریا بود

 

قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تا كه دست دل من بارقه اي تنها بود

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:55  توسط مراد رستمی  | 

به هفته اي نكشيد ارتباط من با تو

به  هفته اي  نكشيد  ارتباط  من  با  تو

كه  تلخ  شد  سخن  ما  دوباره گويا تو...

 

خسوف سرد زمين در مقابل تو نشست

هزار  فاصله  افتاد  بين  من  با  تو

 

به دست باد سپردي طناب روح مرا

و لحظه لحظه مسافت زياد شد تا تو

 

گره زدي قفست  را  به  بادبادكها

و باد هم كه موافق نواخت پرهات’

 

از اشتياق  هماغوشي  تو  آب  شدم

شبانه اي كه  نشستي  ميان دريا تو

 

شبيه عقدهً آتشفشان  سركش  من

دريچه اي به هوس باز كن به رقص آ تو

 

...و باز باش و قرق كن مسير چشم مرا

و باز  دور  بزن آسمان  ما  را  تو

 

دوباره بوي حضور تو مي وزد چه كسي

قدم به پيش نخواهد گذاشت من يا تو؟

                                            
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 18:11  توسط مراد رستمی  | 

بجنگ تا تب و تاب به هم رسيدنمان

بجنگ تا تب و تاب به هم رسيدنمان

اگر شده به بهاي به خون تپيدنمان

 

شكسته باد دل آنكه هيچ وقت نداشت

توان  ديدن  با  يكدگر  پريدنمان

 

فقط  كبوتر  همسايه  قديمي ما

گريست در غم همراه هم نديدنمان

 

نشد كه از تو بخواهم دوباره صبر كني

كه لحظه ايست مجال نفس كشدنمان

 

غرور عقربه هايي! درنگ جايز نيست

بجنگ تا تب و تاب بهم رسدنمان

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:19  توسط مراد رستمی  | 

روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود

روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود

دردهاي باستاني در جاي جاي شهر جاري بود

 

آسمان رنگ شرارت داشت،دشت سينه بوي خون مي داد

آبشار از درد مي پيچيد،روزگار سوگواري بود

 

لشكري از باد مي لوليد،نخل ها از پا مي افتادند

پچ پچي از دشت مي روئيد،بازتاب آه و زاري بود

 

اسب توفانزاد اقيانوس،بي امان بر صخره ها مي تاخت

زخم هاي گرده ساحل،زير سم موج كاري بود

 

آفتاب آتش به جان مي رفت،ردپايت بوي رفتن داشت

روزها خاكستري بودند،فصل،فصل بيقراري بود

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:16  توسط مراد رستمی  |